![]() |
|
بیـــدل
! برنگ گوهر زین بحر بر نیاید آب مقید
ما غیـــــــــر از شراب
مطلق بیدل میگوید
وجود مقید و معین ما ازین
دریای زندگی، طوریکه
شیوۀ گوهر است، بجز از
شراب مطلق چیزی دیگری
نمی براید. شراب مطلق (Alcohol the Absolute) مادۀ اصلی
همه شرابهاست. و اگر از
هر شراب آثار غش و آب را
دور کنیم الکهل خالص باقی
میماند، یعنی آثار و اعراض
و تعینات قیودی است بروجود
مطلق. و این قیود است که
ما را از نیستان اصلی ما
دور کرده است. و هر وقت که
این قیود بر طرف گردد ما
مانند گوهر پاک و بیغش
و بدون آلایش واپس بدریای
مطلق خود رجوع کردنی هستیم. ولی آیا بیدل
چطور از (الکول مطلق) خبر
داشته است؟ اگر چه آن هم
دور نیست. زیرا این کشفیت
همه از یک عالم سیستانی
ما <<جابر بن حیان>> سر زده
و حتی کلمۀ الکول - الکهل
- الکحل هم از کلمات اوست.
و در حقیقت وقتیکه نام
الکهل برده میشود محتاج
کلمۀ مطلق نیست، زیرا
جابر بن حیان شراب را کشف
نکرده است و شراب از هزاران
سال به بشر معلوم بوده.
و کاری که جابر کرده این
است که جوهر شراب یعنی
شراب خالص و مقطر را بدست
آورده است که عبارت از
آن شرابی است که بیش از
96 فیصد الکهل دارد و این
شراب مطلق است. و این نام
الکهل - الکحل بذات خود
دلیل این مطلب است. زیرا
الکحل بمعنی ((سرمه)) است
که در آن وقت استعمال آن
خیلی ها رایج بود. و سنگ
سرمه ((گرافیت)) را چندین
دفعه مکرر به نهایت دقت
می سودند و می بیختند تا
خوب بدرجۀ آخر نرم و رقیق
میشد. و حینیکه جابر در
بارۀ شراب هم این نهایت
سودگی و تصفیه را بطور
مکرر حکمفرما شد تشبیهاً
و تخیلاً آنرا بنام الکحل
یعنی سرمه نامید، یعنی
بهمان اندازه که سرمه
تنقیه و تصفیه و مکرر شده
است، این جوهر شراب نیز
بهمان اندازه تصفیه تکرار
گردیده است. اینجا بیدل
نیز مانند جامی در غزلهای
خود بنای باز نموند مدزسه
را نموده و صریحاً درس
مطلق و مقید میدهد. :چند بیت دیگر در عـــالـــــم
تجـــرد، یارب چـــــــه
وانماییم!؟ او صــد جمــــال
دارد مــا یک نقـــاب
مطلـــق خواهی
بر آسمان بین! خـواهی بخاک
بنشین! زیـر و زبر جــــز
این نیست وقف
کتاب مطلق تقـریـر
بیش و کم چنـد؟ چشمی گشا
و بنگــر! جــــز
صفــر بـر نیــایــد
هیــچ از حساب مطلق(۱) (1): تصور نشود
که این بیت بمفاد ((وجودی))
هاست. اینجا بیدل نمیگوید
که مطلق صفر است. بلکه میگوید
که از مطلق که ((یک)) است بدون
صفر چیزی دیگری نمی براید
که دنیای تعین باشد. و چون
صفر هیچ است ولو که هر چند
تعداد را زیاد کنند، باز
هم در حقیقت چیزی زیاد
نمیشود و این تعیناتی
که از حساب مطلق برآمده
است صفر است و وهم است و
عدم. نقد بیدل،
صفحه ۳۷۲ (ناقد: سلجوقی) جـــدا
از انجمــن نیستی بهـر
چــه رسیــدم نیـافتــم
کــه مـی ساغــــــرش
حـرام نباشد چنان معلوم
میشود که نزد بیدل دو نیستی
است. عالم نیستی یعنی عالم
تعینات که نزد صوفی وجود
ذاتی ندارد. و یکی هم انجمن
نیستی که عبارت است از
حلقۀ سلوک و جمعیت وارستگان
که ازین عالم نیستی، نیستی
اختیار کرده اند، و بترک
غزایز سرکش و آرزوهای
غلیط گفته اند. و طبیعی
است که اینطور مردم بمال
و متاع کسی چشم ندارند
و هر چه که در بساط فقر ایشان
است از عرق جبین ایشان
است و اندک شائبۀ از حرام
و غصب مال مردم در آنست. حرام هم دو
رقم است: حرام عمومی است
یعنی حرامیکه بحسب یک
قانون عام حرام شده است
مثلاً مال مغصوبه هر چه
باشد خواه نقد و خواه جنس
همه حرام است. حتی که یک
جام آب که از راه غصب باشد
حرام گفته میشود. حرام
خصوصی آن است که یک چیز
خصوصی جنساً حرام میشود.
مانند شراب که زیر قانون
دیگری نمی آید و بل که جنساً
نام گرفته شده است و مراد
بیدل درین بیت همان نوع
اول حرام است. یعنی بیرون
از حلقۀ انجمن این مردم
صوفی بهر جا که برخوردم
کسی را ندیدم که می ساغرش
حرام نباشد. یعنی مال غصب
نباشد چون صوفی ((می)) را رمز
و تمثال محبت میداند آنرا
از روی ((حرمت)) حرام نمیگوید
تا از راه حرام بساغر نشده
باشد. :چند بیت دیگر دل از
شکـایت افلاس به کـــه
جمع نمایـــی زبان
بکــام تـو بس گـــــر
جهان بکام نباشد خـروش
درد شنو! مدعای عشق همین
است در الله
الله مـا جــــای حــــــــرف
لام نبـاشـــد(۱) (۱): یعنی غرض
عشق ازین ناله ها خروشی
است که به درد دلالت میکند
نه از روی کلمات و حروف.
مثلاً اه اه صوتی است که
از تکلیف شش اشعار میکند
نه از حروف <<الف>> و << ه
>> و بهمین طور کسیکه الله
الله میگوید غرض آن لفظ
و یا معنی کلمه نیست، مقصد
او اظهار صوتی است مشعر
بر درد. که گویا حرف لام
زاید است و الله الله یعنی
آه آه است. نقد بیدل،
صفحه ۲۸۱ (ناقد: سلجوقی) غبار
آينه گشتی؟ غبار دل مپسند! مکن بزشتی
رو جمع، زشتی خو را! انسان موجودی
است که هميشه نقص خود را
جبيره ميکند، و حتی که
نقصهای فطری را بکاملهای
خلقی. بسيار کوتاه قدان
کوشيده اند که اين نقص
را بهمت بلند جبيره کنند.
((انفيرياريتی کامپلکس))
(عقدهء نقص) عبارت از اين
است که اين عقده در بعضی
مردم بشعور ظاهری ايشان
ميرسد و ايشانرا وادار
ميکند تا آنرا جبيره کنند.
ميگويند قيصر يوليوس
و امير تيمور کورگان فلج
داشتند و ناپليون و هتلر
نقص فاميلی داشتند و خواستند
که آنرا باين سلوک خود
جبران نمايند. اما در بعضی
بدقسمتان اين عقده در
ما تحت الشعور محبوس ميماند
و موجب تشوشات عقلی و عصبی
ميگردد. بيدل ميگويد
نبايد تو دو آينه را غبار
آلود کنی. يعنی وقتيکه
آينه ها را بزشتی روی خود
عبار آلود نمودهء ، مپسندکه
بزشتی خوی خود آينه های
دل ها را نيز مکدر سازی.
تو بايد از نقص خلق خود
پندی بگيری تا دارای کمال
خلق گردی. بعضی ابيات
ديگر ازين غزل: بسينه
تا نفسی هست مشق حسرت کن! امل برنگ
کشيده است خامهء مو را اگر بخوان
فلک فيض نعمتی ميبود نمی نمود
هلال استخوان پهلو را نقد بيدل
صفحه ۳۱۴ (ناقد: سلجوقی) نفس هر
دم ز قصر عمر خشتی ميکند
بيدل پی تعمير
اين ويرانه معمار اينچنين
بايد صوفی خود
را نيئی ميشمارد که بر
ياد نيستان خود ناله ميکند.
مرغی است که از آشيان برين
و مجرد خود برين خاکدان
نزول نموده و از خشت و گل
عناصر و اخلاط برای خود
قصری و يا حصاری و به تعبير
بهتری زندانی ساخته است
که اگر هر خشتی ازين محبس
کنده ميشود برگ گل و يا
شاخهء سنبلی برای بناء
بران آشيان برين او افزوده
ميشود؛ و ازينرو هر چيزيکه
بويران کردن اين بنا مصروف
ميشود در حقيقت معمار
اين ويرانه است زيرا اين
ويرانه و اين ويرانی است
که اساس و زينهء آشيان
برين را طرح ميکند. آشيان
برينی که آباد شدن ندارد
تا اين که قصر ويران نشود.
پس آنکه اينرا ويران ميکند
معمار آن است. زيرا صوفی
بقطع و انتهای عمر عقيده
ندارد او باين فکر نيست
که مقراض دهان گور رشتهء
عمر را قطع ميکند؛ بلکه
عقيده دارد که قصر ويران
و فرسودهء عمر او بقصر
آباد خراب نشدنی تبديل
ميشود. صوفی که آينهء
ذات يکتاست و روح خداوند
را در خود دميده می بيند،
هيچگاه بمرگ قايل شده
نميتواند. او سفر نزولی
را که از دنيای تجرد بطرف
دنيای تعين کرده است سفر
نا مسعودی ميشمارد و خيلی
ها مراق دارد که ندای رحيل
را بسفر صعودی خود بشنود.
او هر نفس خود را گامی ميشمارد
بجانب سر منزل مقصود خود.
و بلکه آنرا ساربان اين
سفر نيک و خجستهء خود و
حتی معمار کاخ برين خود
ميداند. چند بيت ديگر: من و در
خاک غلطيدن تو و حالم نپرسيدن بعاشق
آنچنان زيبد ز دلدار اينچنين
بايد بساز
غنچه نتوان بست آهنگ پريشانی چه شد
بلبل! که گويم:((وضع منقار
اينچنين بايد!)) ز پا ننشست
آتش تا نشد خاکستر اجزايش بسعی نيستی
هم غيرت کار اينچنين بايد غنچه
کمين نشسته ام دامن بوی
کل بکف جيب تأ
مل از هوس گر بدوم تو ميروی چه خوب تشبيهی
است. غنچه سر بزانو نهاده
در کمين اين است که دامن
بوی گل خود را حفظ کند. تاْمل
من نيز مانند غنجه دامن
جيب مرا گرفته است که مبادا
ياد تو و تمثال تو از آن
بدر رود. چند بيت ديگر: موج ، نقاب حيرت است
بر رخ اعتبار بحر گر گهرم
تو ساکنی ، در گذرم تو ميروی بر در
جود کبريا نيست ترانه
ی گدا نام کريم
بر زبان مست کرم تو ميروی هستی
و نيستی چو شمع پرتوی از
خيال تست با شب من
تو آمدی با سحرم تو ميروی ((اناالحقی)) است
سیــــر آهنگ تار ترزبانی
ها تو خواهی؟
نغمۀ فرعون گیر و خواه
منصورش یعنی ((اناالحق))
نغمۀ ساز اظهار و صراحت
است. خواه این صراحت از
خود نشناسی سر زده باشد
طوریکه فرعون خود را نشناخته
بود و دیگر چیزی خیال میکرد،
خواه از خود شناسی است
طوریکه منصور خود را شناخته
بود که او در حق فانی شده
است و شخصیت و موجودیت
خود را در آن بحر بیکران
نور از دست داده است :چند بیت دیگر ازین غزل !مکش درد ســــــر شهرت!
میفگن بر نگین زورش !برای نام اگـــــــــــر
جان
میکنی، مگذار در گورش محـــال
اســت آنکه کــام تشنــۀ
دیــدار تــر گـــــردد ز موسی
جمع کــن دل! آتش افتاده
است در طـورش همــه
زیـن قـاف حیــــرت صیـــد
عنقـا میکنیم امـــا هنوز از
بی نیازی بیضه نشکسته
است عصفورش همچو
کوزۀ دولاب هر چه زیر گردون
است یا تــرقــــی
آهنـــــــگ است یا تنــــزلی
دارد ((داروین)) فلسفۀ
خود را ((تطور)) یعنی نشوء
و ارتقاء نامیده که ضد
آن ((تدهور)) است (بروزن تمسخر)يعنی
آن چیزی است مانند ذبول
و انحطاط. ((داروین)) تنازع
بقاء و یا انتخاب ظبیعی
را چنین شرح میدهد: انواعیکه
مشمول عنایت شده اند در
معرکۀ حیات غالب و متطور
میشوند. که گویی داروین
از کمیدی بهشت و دوزخ علم
الحیات خود پردۀ بهشت
را گرفته و از رول دوزخ
آن صرف نظر کرده است. زیرا
او از تدهور انواع دیگر
هیچ شرح نمیدهد. ولی بیدل،
تطور و تدهور را بصورت
نوینی و بشکل عامتری نشان
میدهد و میخواهد بگوید،
هر چه زیر گردون است مانند
گردون و به طبع آن، تطور
و تدهور و بالا و پایین
خود را پیمودنی است. خواه
در عالم حیات: انواع است
و یا جماعات و یا هم افراد،
و خواه در عالم طبیعت: سیارات
است و یا ثوابت و یا شموس
و یا هم کهکشان ها، و خواه
عناصر است و خواه موالید. آری اگر این
طور فلسفۀ تطور و یا تدهوری
هست باید قانون عام باشد
و تمام اجزاء کاینات را
در بر داشته باشد. و مخصوص
دنیای حیات و یا انواع
آن نباشد. و بلکه علاوه
بر اجزاء طبیعت و انواع
حیات اصناف و طوایف انسانی
را نیز در بر بگیرد. دور از حق
نیست که بعضی میگویند
تطور اجتماعی از شرق و
حتی از چین شروع شده و بغرب
رفته است و باز این دولاب
باید بار ثانی و شاید ثالث
و رابع و . و . و . از شرق آغاز
نماید و بغرب منتهی گردد.
ما می بینیم نظام شمسی
ما و بلکه نظام های عالم
کون، همه دولابی هستند
و حتی نظام ذره نیز دولابی
است. پس بهتر است هیچ نظام
و هیچ فلسفه خارج این شکل
نباشد زیرا شکل خلقت اینطور
است. حتی که در شرق، زمانه
را نیز دولابی میگفتند. چند بیت دیگر: عـــالــــم
گـرفتــاری خـــــــــوش
تسلسلی دارد جـــــوش
نالـه ی زنجیـــــر بــاغ
سنبـــلی دارد همچــو
کوزۀ دولاب هـر چـه زیر
گردون است یـــــــا
تـــرقـــی آهنـــــگ
است یا تنــزلی دارد پرفشانی
عشق است رنگ و بوی این گلشن هـــــر
گـلـــی کــه مـــی بینـی
بال بلبــلی دارد گر تعلق
اسباب عـــرض صد جنون
ناز است بـــی
نیــــازی مــا هــــم
یک تغــافـلــــی دارد بار شکـــوه
پیمـایـی بر دل پــر افتــــاده
ست تـا تهـی
نمـی گــــــردد شیشــه
قلقـلــــی دارد خــواه
بـر تأمل زن خـواه لب به
حـرف افکن سیــــر
ایـن بهارستــان غنچــــــه
و گلی دارد ز انفعال
مخموری سـر خــــــوش
تسلی باش جبهـــه
تـا عــرق پیماست ساغــــر
مُلی دارد رنج زنـدگــــــی
بـر ما نیستی گــوارا
کـــــــرد زیـــن
محیط بگذشتن در نظــــــــــــر
پلی دارد مـــی
کشـد اسیــــران را از
قیـامــت آنسـوتـر شــــاهــــد
امـــل بیـــــــدل طـــرفه
کاکلی دارد |
|
|
|
![]() |